تبليغاتX
نوشته هایی برای چهار حرفی ام

نوشته هایی برای چهار حرفی ام

تنها دلیل زندگیم......دوست دارم ایتقده که اگهتمام ستاره های اسمون به پای تو سجده کنند بازم کمه...

فدات بشم هر روز ...هر لحظه ..هر ثانیه..با تو هستم ...با تو زندگی میکنم...با تو نفس میکشم ...وچشم انتظارم که دوباره در و باز کنی و بیای .....منتظر آغوش گرمت هستم بهشت من

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:19  توسط سعید  | 

تشنه

تشنه بوسه از لبهای زیبایت هستم ......هر لحظه و عطش امشب صد چندان شده ...مثل کسی که لب چشمه میره وتشنه بر میگرده...نمیدونی چقدر لحظه شماری میکنم تا دوباره در آغوشت غرق بشم و سرم رو مثل بچه های ۵ ساله لای بازوهای مردونت غایم کنم....با تو که هستم همه چی قشنگه...با تو که هستم از هیچی نمیترسم...با تو که هستم از رعد و برق نمیترسم....با تو که هستم یه عاشق کوچولو ام...تمام دنیای من نمیدونم چرا ....چرا اینقدر دیر نیمه گمشده ام رو پیدا کردم...

باور کن بی تو میمیرم ...گل بهشتی من

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:19  توسط سعید  | 

بابا انار داد

با تو بودن تنها آرزوی من است ...

در ثانیه شناورم ...

و در اوج قله ها ...

بر فراز  بلند ترین بلندیهای دنیا...

و در آغاز ابتدایی ترین واژه حیات

چیزی جز هجای چهار گانه اسمت نمیشنوم...

بابا انار داد

آغار شعر من....

با تو بهشت میشود دنیا

ک تا کدام نقطه پایان ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:19  توسط سعید  | 

تمام هستی من......بهشت زیبای زندگی ام.....نمیدانی زیباترین لحظه زندگی غرق شدن در آغوش توست و شیرین ترین هدیه زندگی لبخند تو...

تا همیشه تا آخرین فردای دنیا عاشقت میمانم...

تا همیشه عطر تنت را ارزو میکنم...و تا همیشه قدر تو و لحظه های با تو بودن را میدانم...

.سفیدی برف را دوست دارم چون مانند دلت پاک است.....

سرخی انار را دوست دارم ......که رنگ لبانت است .

و تا همیشه عاشق نرگس خواهم ماند که یاد آور دیدگانت است...

یپرستمت و دیوانه وار دوستت دارم...

به خاطر لحظه های زیبایی که به من هدیه کردی ممنون

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:18  توسط سعید  | 

گل من کجایی ......نکنه؟؟نکنه یه روز بیاد بی که دوسم نداری..........

خیلی دلم هواتو کرده .......کاش پیشم بودی.........نکنه؟؟

خیلی حسودم اما دلم نمبخواد با هیچ کی جز خودم بیرون بری.......دیوونتم......

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:18  توسط سعید  | 

دل تنگ...........

تمام هستی من...

خیلی دلم تنگته...نمیدونی چقدر انتظار چشمهای زیبات رو میکشم ...

نمیدونی.........نه میدونی که در لحظه لحظه زندگیم تنها و تنها به تو فکر میکنم...

میدونی که تمام دنیای منی....میدونی که دیوونتم...

ثانیه ها رو میشمارم تا دو باره ببینمت ....

دوست دارم یه دنیا........بیشتر از دیروز.......

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:18  توسط سعید  | 

آشتی...

گل من خیلی خوبه که ما همیشه آشتی هستیم....

گل من خیلی خوبه که منو هنوز دوسم داری...

گل من خوبه که هنوز اجازه میدی قربون صدقه ات برم.......

گل من فدات بشم ....میدونی که بی تو میمیرم......

جوون هر چی گل یاسه........جوون هرچی عاشقه.....نذار از غصه بمیرم......میخوام عاشقت بمونم...

میخوام عاشقم بمونی.........واسم از عشق بخونی.......

دوست دارم وقتایی که زیر گوشم اروم میگی......دوست دارم..

 من ولی خیلی بیشتر از این حرفا دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

دوست دارم....

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:17  توسط سعید  | 

میخواهم تو .........اری فقط تو ..........تا اخرین لحظه........فقط تو باشی که در تو در تو ترین راهرو های ذهنم قدم میزنی و برایم چراغ بیفروزی در تاریک ترین نقطه......

عشق بیپایانم.........عطش با تو بودن را پایانی نیست........میپرستمت و معنی نفس های من

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:17  توسط سعید  | 

تقدیم به تنها کس تنهاییم

دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم

دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم

دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم

دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم

             

دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:17  توسط سعید  | 

تقدیم به دلیل بودنم - همون 4 حرفی گلم تمام دارایم و زندگیم هستی و نیستیم که شاید الان بدون که ایو من

تقدیم به حسین عزیزم

تويي عاشقترينتنهاي دنيا ............. منم خسته ترين مغموم دنيا

        تويي صادقترين حرف رو لبها ............. منم غمگين ترين راز تو دلها

  تويي زيبا طلوع صبح فردا ...............منم اينجا غروبي مثل شبها  

    تويي همچون قناري شاد و شيدا ...... منم مثل كلاغي رو درختا

    تويي آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه يه رويا

   تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا

    تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها

 تويي شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقايق توي صحرا

        تويي آب زلال اشك چشمها................منم مرداب سرد توي دشتها

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:15  توسط سعید  | 

خان ننه - مارد بزرگ

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:13  توسط سعید  | 

خون و اشک

تفاوتهاي خون و اشک ۱- خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه ۲- خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد ۳ - خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه ۴ - جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه ۵ - خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه ۶ - جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه ۷ - از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکش

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:9  توسط سعید  | 

متهم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:8  توسط سعید  | 

تنهایی

تنهایم , آی مردم , آی مردم ,فریاد میکنم , تنهایم ,کسی هست؟ , به دادم برسید , نمی خواهم در این تاریکیه شب ها , بمانم تنها , نمی خواهم که عمرم تنهایی خیره سازد , آی مردم تنهایم , نمیخواهم که مرگم برِ تنهایی اید ,,ای مردم خوف دارم که بمیرم ,تنهایم به دادم برسید
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:8  توسط سعید  | 

سلام

 

سلام میگم به عاشقا

به آدمای بی ریا

سلام میگم به گریه ها

به اشکای بی انتها

سلام میگم به حرف راست

به دلهایی که با صفاست

سلام میگم به بی کسی

به واژه دلواپسی

سلام میگم به جبرئیل

به آن فرشته خلیل

سلام میگم به آسمون

به گنبد ستارمون

سلام میگم به رویاها

به عشق های بی انتها

سلام میگم به حرف رک

به آدمای دل نازک

سلام می گم به خاطره

به حرف بی محاصره

سلام میگم به دنیامون

به حرفهای بی پیرامون

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 19:4  توسط سعید  | 

      بستی  چشاتو  رو من و نگاهم         نفهمیدی واست یه تکیه گاهم


            فقط میخواستی که تظاهر کنی          پیش تو این منم که روسیاهم

                                  میگفتی عشق  دردسره  یادت  نیست

                                  گفتی  دلت   بی خبره  یادت   نیست

                                  فکر  من  این  بود  که  باهات بمونم 

                                  گفتی روز ای   اخره   یادت  نیست      

            گفتم تموم  قصه هات  بهونس      حرفات یه جور قصه بچه گونس  

           گفتی که عشق دیگه فایده نداره     هر کسی  عاشقت  بشه  دیوونس

                

این است در سراشیب زندگی سقوط کردن......

تسلیم شدن و دم نزدن......این است عشق را

شناختن.....اورا جلا دادن......و به جایگاه

قلب نشاندن.....این است تولد شادمانه....

خوشحال بودن و... غمناک بودن و جسم را به

خاک سپردن....و روح را ازاد کردن.......

و تقدیم دیگری نمودن ..این است سهم انسان 

از زندگی..............................

**********************************************

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.........

***********************************************

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 22:1  توسط سعید  | 

             

                                دلم   انگاری   گرفته   قد   بغض   یا     کریما

                                عصر  جمعه توی ایوون  میشینم مثل    قدیما

                               تو   دلم  میگم  اقاجون  تو مرادی من    مریدم

                               من به اندازه وسعم طعم عشق  تو   چشیدم

                               کاشکی   از  قطره  اشکت  کمی ابرو  بگیرم

                               یعنی  تو چشمه چشمات با نگات وضو  بگیرم

                               برای   لحظه  دیدار  از  قدیما   نقشه   داشتم

                               یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار  گذاشتم

                              یادمه یکی بهم گفت هرکی تنهاست توی دنیا

                            یه  دونه  نامه ی خوش  خط بنویسه واسه اقا

                           کاغذ  نامه  رو  بعدش  توی  رود خونه    بریزه

                            بنویسه  واسه مولاش خاطرت خیلی   عزیزه

                                               خاطرت خیلی عزیزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 22:1  توسط سعید  | 

عشق

 

زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

 

اگــر غصه باريد از مـاه و سال *** به ياد گذشته صبورم هنوز

 

شـکستند اگر قاب یــاد مــرا *** دل شيشه دارم بلورم هنوز

 

ســفر چاره دردهايم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز

 

سـتاره شدن کار سختی نبود *** گذشتم لی غرق نورم هنوز

 

پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از ياد و شوق و مرورم هنوز

 

اگر کوک ماهور با ما نســاخت *** پر از نغمه پاک شورم هنوز

 

«قبول است عمر خوشی ها کم است ٫  ولی با توام پس صبورم هنوز»

 

دوريت را چه کنم؟

دوريت را چه کنم٬  ای سراپا همه ناز

ای سراپا همه عشق٬  ای سراپا همه راز

به که گويم که ترا

در سرا پرده وجود

ميپرستم چو خدا با سراپای وجود

دوريت را چه کنم؟

دوريت را چه کنم٬  ای سراپا همه شور؟

ای سراپا همه لطف٬  ای سراپا همه نور

به که گويم غم خويش؟ به سکوت شب سرد

به گل پرپر ياس يا شکوفا گل درد

دوريت را چه کنم؟

تو شدی خدای کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلی... ولی اينبار ليلی بدون مجنون و شيرينی بدون فرهاد، چون تو خدا بودی و نه مجنون و نه فرهاد.

شايد در ابتدا فقط بازی ميکردم بازی بدون فکر و شايد حتی بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگی بايد بازی کرد و بازی داد.

لحظه ايی به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعنی  ...

زندگی من برهوت بود برهوتی خشک و بی پايان با خداهايی کوچک و از بين رفتنی مثل بتهای گلی شکننده تا اينکه تو آمدی برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنيای من را روشن کرد هرچند از درخشندگی اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگری نبودم حتی خود تو، تو که خود مولد آن نور بودی و منِ گمراه دنبال مولّد آن می گشتم چقدر خام و احمق بودم.

تو دنيا ی من بودی و من بدنبال دنيا می گشتم چون کبوتری سرگشته و بی آشيان هر آشيانی را مأمن خود تصور می کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گی ها بودی.

 

من درياچه ايی از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه ای از آن .

تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندی

و من را از درياچه محبتت لبريز نمودی.

حال من عابد درگاه نورم نوری که روشن کننده زندگی من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، ای معبودم.

چون شدی افسونگر شبهای من

 

غم و غصه تو دلم کاری نيست

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟

واژها برای بيان احساس همانند مترسکهايی هستند در مزارع برای ترسانيدن پرندگان، وقتی نگاه خود گويای همه چيز است کلام چه معنايی می تواند داشته باشد؟

در تئاتر زندگانی با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشی هستم با سناريويی از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامی داشتم با آنچه که بودی و می پرستمت با آنچه که تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 22:0  توسط سعید  | 

قسمت....

به شمعدونا سپردم تو نامتم نوشتم
از تو و هرچی وعده بهم دادی گذشتم

چه اشتباهی کردم که اسمتو اوردم
خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم

راستی چه عالمی بود اگر بدا نبودن
جدا میشیم ما از هم چون خیلی ها حسودن

دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب
تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب

عکسا و هدیه هاتم میدم به یه واسطه
تا که به خیرو خوشی تموم شه این رابطه

حرفای عاشقونه همش مال قدیمه
مثل همون حرفا که ماها به هم زدیمه

قول و قرارای ما فایده ای نداره
از فردا مال ما نیست اون دو سه تا ستاره

چون چشمای قشنگت هنوز مثل عقیقن
به دل نگیر که میرم ادما بی سلیقن

پژمرده میشه کم کم عطر گلای یاسم
خداحافظی نکردم پرته یکم حواسم

هر وعده ای که دادی به هرکسی عمل کن
غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن

نذار که عشقت واسش مشکل و دردسر شه
نذار که از دست تو راهی یه سفر شه

چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا
تکلیفا روشن میشه همیشه تو بهارا

گناه تو همین بود نداشتن صداقت
اما گناه من بود نکردن خیانت

حرفای تو هنوزم رو دل من نشسته
ولی پر غباره این ایینه شکسته

عاشقی تیرس اما چشمای تو روشنه
اونوقت بازم تو میگی اینم گناه منه؟

عاشق که نیستی اما عاشقا نازنینن
اصلا مثل تو نیستن مهربونن امینن

عشق ما دوتا شده صورت یه مساله
نقل دو تا عاشق صبور بی حوصله

سفیدی نگاهت نابه شبیهه برفه
اب میشه زودو فقط به قیمت یه حرفه

دیگه خدانگهدار لحظه های قیمتی
منو ببخش عزیزم هرکی داره قسمتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 22:0  توسط سعید  | 

         کجایی محبت؟

ستاره ای خاموشم ، مهتابی بی نورم ، عاشقم ولی یک عاشق تنهایم...

 

 

 

منم همان چشمه گل آلود ، غنچه خشکیده ، بهار برگ ریزان ، با دلی خسته و پریشان....

 

 

 

منم همان ساحل نا آرام ، بی قرار ، چشم انتظار ، انتظار موجی عاشق

 

 

 

که به سوی من بیاید و یک ذره از خاک وجودم را با خود در دل دریا ببرد ....

 

 

 

من همان مرد تنهایم که در کوچه پس کوچه های زندگی

 

 

 

فریاد میزنم که خدایا من تشنه محبتم!

 

 

کجاست محبت ؟ همانطور که کویر ، آرزوی قطره بارانی را دارد ،

 

 

 

من نیز ماننده کویر آرزوی یک ذره محبت را دارم....

 

 

 

دلم از بی محبتی سوخته و شکسته است ، نیاز به یک ذره محبت دارد ،

 

 

 

اما کجاست همان یک ذره محبت ؟

 

 

 

ترانه ای بی صدایم ، شعری بی قافیه ، پرنده ای پر بسته ، همانی که در قفس نشسته!

 

 

 

خاموشم و سرد ، مثل پاییزم و پر از درد ....

 

 

 

آری من همان مرد تنهایم که در خیال خودم به عشق بودن

 

 

 

یاری به نام تنهایی در کنارم برای خالی شدن و شکسته شدن بغض

 

 

 

در گلویم فریاد میزنم کجایی محبت؟ کجایی که من آرزویت را دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 21:59  توسط سعید  | 

عاشقانه ها

کجایی محبت؟

                                                       سکوت دنیا

             

                                                  

آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره !

 

 

آهای دنیا به من لبخند بزن دوباره !

 

 

دلم گرفته از تو ای ستاره ، شبهایم بی تو تیره و تاره !

 

 

دلم گرفته از تو ای دنیا ، باور کن که زندگی بی تو بی معناست!

 

 

مرا باور کن ستاره ، هوای دلم پر از غباره ، مرا باور کن دنیا ، اینجا دلم خسته و

 

 

 

تنهاست !

 

 

خسته ام ، خسته خسته ، ساز دلم غمگین است و شکسته !

 

 

دوباره هوای چشمانم ابریست ولی باران نمی بارد !

 

 

دوباره دلم به انتظار باران است ولی اشکهایم نمی آید !

 

 

 

بغض گلویم را می فشارد ، تنهایی مرا می آزارد ، هنوز غروب زندگی ام به پایان

 

 

 

نرسیده!

 

 

هنوز در حسرت طلوع نشسته ام ، باز در این حسرت سرد تنها و دلشکسته ام!

 

 

آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره !

 

 

آهای دنیا به من خسته نگاهی بینداز دوباره !

 

 

شب شده ، هنوز بیدارم ، نمیدانم فردا بر من چه میگذرد ، هنوز بی تابم!

 

 

نمیدانم طلوع فردا به چه رنگیست ، رنگ آبیست ، یا رنگ سرخ به رنگ غروب!

 

 

نمیدانم تا کی هوای دلم ابری است ، تا کی شبهای تنهایی تاریک است!

 

 

مهتاب پشت ابرها جا مانده ، سکوت شب پر از هیاهو را فرا گرفته !

 

 

دل تنهایم ، تنهایی را باور کرده ، و باز به انتظار او که دردش را گوش کند نشسته !

 

 

 

نمیداند کسی نیست که بشنود دردهای پر از دردش را !

 

 

کسی نیست که این دل خسته را آرام کن ، تنهایی آمده و این دل خسته را خسته تر

 

 

 

کرده است !

 

 

آهای جغد شبانه برایم بخوان دوباره ، سکوت را بشکن ، دلم به آواز تو خوش است!

 

 

آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره !

 

 

آهای دنیا چه خبر از فردا؟

 

 

 

دنیا سکوت کرد و دلم آرام گریست !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 21:59  توسط سعید  | 

    

آن روزهای خوش با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

 

 

این روزهای سرد و ساکت و تنها را چگونه تحمل کنم ؟

 

آن روزهای افتابی با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

 

این روزهای ابری و تاریک را چگونه تحمل کنم؟

 

آن همه تبریک گفتنها ؛ آن همه آرزوی خوشبختی شنیدنها را چگونه فراموش کنم !

 

این همه دلسوزی و تمسخر شنیدنها را چگونه تحمل کنم ؟

 

" صـــــدای شکستن قلبم وغرورم را چگونه فراموش کــــنم "

 

دیگر مهم نیست خورشید بیاید یا باران ببارد.......... !!!

 

دیگر مهم نیست من کجای صفحه زندگی مثل ادمکی بی جان جابجا می شوم......... !!!

 

چه اهمیتی دارد که خوب باشم یا بد . زشت باشم یا زیبا ......... !!!

 

اصلا" باشم یا نباشم ......... !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 21:55  توسط سعید  | 

خانه دوست کجاست ؟

من دلم مي خواهد 

خانه اي داشته باشم پر دوست 

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام 

گل بگو گل بشنو      

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد  

يک سبد بوي گل سرخ  

به من هديه کند

شرط وارد گشتن  

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن 

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار 

خانه ي ما اينجاست 

تا که سهراب نپرسد ديگر 

خانه دوست کجاست؟       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 21:52  توسط سعید  | 

واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري

پسرك‌ بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تيركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكي‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هايش‌ شكست‌ و تنش‌ خوني‌ شد. پرنده‌ مي‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

اما پيش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازي‌ را به‌ پسرك‌ گفت تا ديگر هرگز هيچ‌ چيزي‌ را نيازارد.
پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هايش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پيام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ كه‌ زنجير بلندي‌ است‌ زندگي، كه‌ يك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و يك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. يك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و يك‌ حلقه‌ سنگ‌ريزه. حلقه‌اي‌ ماه‌ و حلقه‌اي‌ خورشيد.
و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌اي‌ ديگر است. و هر حلقه‌ پاره‌اي‌ از زنجير؛ و كيست‌ كه‌ در اين‌ حلقه‌ نباشد و چيست‌ كه‌ در اين‌ زنجير نگنجد؟!
و واي‌ اگر شاخه‌اي‌ را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي‌ اگر سنگ‌ريزه‌اي‌ را نديده‌ بگيري، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري، انساني‌ خواهد مرد.
زيرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره‌ كردي.
پرنده‌ اين‌ را گفت‌ و جان‌ داد.
و پسرك‌ آن‌قدر گريست‌ تا عارف‌ شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 21:50  توسط سعید  | 

دلم برات تنگ شده جونم

I MISS YOU HONEY

عزیزم ... ، سلام... ، صدامو می شنوی ؟؟!!!

 

))) دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم برات تنــــــــــــــــــــــــــــــــگ شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده (((

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 21:48  توسط سعید  | 

چهار حرفیم این شعر برای خودمه از انتهای وجودت بخونش

رو به روی من سرابه

بخت من همیشه خوابه

تو دلم جای یه زخمه

بی تو زندگی محاله

توی این شهر سیاهی

می دونم تو بی گناهی

واسه من تا همیشه

قشنگترین اشتباهی

حالا دیگه خوب می دونم

به تو رسیدن محاله

برای گذشتن از من

دل تو چه بی قراره

تو غرورمو شکستی

دل به یکی دیگه بستی

حالا هر شب بی تو

قلب من می گیره

منو تهدید می کنه بی تو می میره

صدای رفتن تو ٬تو گوشم انگار

دیگه از پیشم برو خدا نگهدار

می دونم که انتظار فایده نداره

دل من همیشه زرد و بی بهاره
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 21:49  توسط سعید  | 

نگاه عشق

ساده بگویم

نگاه زاده علاقه لست

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند

دیگر تو از ان خود نیستی

زمان می گذرد .زمانه هم.

کودک می شوی.جوان هستی و جوانی نمی کنی.

رد می شوی.پیر هستی. می مانی.

همیشه در پی گم شده ای هستی.که با تو هست و نیست!

باز در پی ان علاقه ی پنهان.ان نگاه همیشه تازه هستی

باز ان دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان

جست و جو می کنی

او دیگر تکه ای از تو شده وسایه ای خوش بر دل تو.

گوشه گوشه ی این دل خراب

سر شار از عطر نگاه توست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 21:48  توسط سعید  | 

چهار حرفی ام صدای مرا میشنوی

"مي شنوي؟!...اين زمزمه ي دلتنگ از خيالي دور را ؟"

- نه...!

"اين صداي بم محزون اين كسي كه

چون من.غريب.غريبانه بس دلگير مي نالد؟"

- نمي دانم! شايد از او كه رفت.

از او كه شد و باز نيومد

از دل مشغولي هاي من و تو مي خواند.

" شايد از من بي تو سخن ساز مي كند"

-پس چرا چنين دل خسته و شكسته-بسته؟!

تو هم اگر مثل او ياد روز هاي تلخ رفته گرده ات را

تا كرده بود شايد ...شايد همين گونه مي خووندي كه او مي خوند

او كه خاكستر خاطره ها را بر هم مي زند

او كه از قشتگ ترين و بهترين لحظه هاي از دست رفته

صد سينه سخن دارد..."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 21:47  توسط سعید  | 

برای چهار حرفی ام

شب است.ساکت و ارام به مهتاب شب روشن نگاه می کنم

حتی تپش ثانیه ها را در وجودم حس نمی کنم

و لحظه ای نیست که با یاد تو ارام نگیرد

تو را دوست دارم ٬ این را بارها گفته ام

نه؟مثل اینکه به تو تا  پای جان انس گرفته ام و

این عادت نیست٬ دوستی و مهر است

چه روزی می تواند غمگین تر از روزی باشد

که نگاهت را از من دریغ کنی؟

چیزی زیباتر از عشق و جاودانه تر از دوستی در این دنیا وجود ندارد

قلب هایمان برای هم می تپد٬ اما زبان از گفتن این همه

حقیقت سبز باز می ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 21:46  توسط سعید  | 

چهار حرفیه خوشگلم این نوشته ام را خوب بخوان و حسم بکن

من تمام حالاتت٬ شب هایت٬ روزهایت٬  و خنده ها و گریه هایت و تو را به تموم هستی می ستایم

ای حیران خستگی ها!

اگر چه دوری٬ اما تو را در افکارم به اغوش می کشم

و هستی ام را فدای تو می کنم

تو در روز خورشید قلب منی ودر شب ستاره ی امیدم هستی

مرا دریاب که باورت کرده ام

مرا بخوان تا با طنین صدای دلنشین ات خوشبختی را در کنارم حس کنم

مرا نزد خود مهمان کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 21:45  توسط سعید  |